برايت متاسفم .ببخش ........ببخش که دوريت حتي قطره اشکي برايم نداشت.
آمدنت مسخره بود و رفتنت مسخره تر........
بگذار دور از هم دمي بنشينيم و به سخره ي اين نا روزگار
يک دل سير بخنديم.....
راست مي گفتند که تحمل تنهايي از گدايي عشق رواتر است
تنهايي اين روزها چه قيمتي دارد و من را بگو که چه ارزان تنهايي ام را با هم کناري نا همراهي چون تو تاخت زدم.......
ببخش مرا که روزهاي با تو بودن خاطره اي برايم بر جا نگذاشت........
.خنده هايي که تو ميخواستي در بستر هر فاحشه اييافت مي شود
ببخش مرا که الهه شعرم نشدي که الهه شعرم کس ديگريست
تو کوچکتر از آني که بعد از اين قلمم را براي تو به روي کاغذ برقصانم
و کوچکتر از آني که افسوس نبودنترا بر ورق هاي هاي کنم.........
تو آنقدر ناچيزي که ضربه نبودنت يک آن بود و بس.....
آن يک لحظه هم
گمان مبر که براي تو بود.......براي خودم بود.......
و چه حقيرند افکارم اين روزها که
نگران تنهايي خود هستم.....
شايد زمان نشانم دهد اندک تاثيري که بر سرنوشتم داشتي
روي هر سينه سري گريه کند وقت وداع
سرمن وقت وداع گوشه ديوار گريست 
بيا همسفرم باش ()